1 و 2 و ... تا 13 می شمارم
متولد می شوم
جیب هایم خالی از همه,تو را می بینم
چشم ها بسته
آهسته آهسته
به صندلی پر از تو
به نگاه شماره 13 هم
که رتیل احساسم را کشت می رسم
13بار نگاهت می کنم
چشمها باز
جیب ها پر از تو
غزل سیزدهم
تمام
الهه


چون ثبت می شد آن شب بلوای سرنوشت
غم می چکید بر سر صحرای سرنوشت
انگار بی مضایقه تکثیر می شدند
پیکارهای تن به تن در پای سرنوشت
گویا خود غروب هم شرمنده بود از آن
بازوی تیر خورده ی سقای سرنوشت
شب هم سحر نمی شد ومی ماند بر دلش
تصویر طفل و ضجه ی لیلای سرنوشت
آنوقت راوی غریب از خاطرش گذشت
جریان رودخانه ای در لای سرنوشت
انداخت سکه ای قلم در ابتدای امر
این بود روی سکه ی پیدای سرنوشت
غم می چکید بر سر صحرای سرنوشت
چون فاش می شد از قلم انشای سرنوشت
الهه پروین

من مثل آدم و زنش حیران نمی شوم
مبهوت یاوه گویی شیطان نمی شوم
از بس شنیده ام من از توصیفهای قرن
بر میز گندم وغزل مهمان نمی شوم
اصلا برای من نگو از اصلهای خوب
چون چشم بسته گوش به فرمان نمی شوم
این اصل را هم از زمان آموختم که من
با کوک ساعت شما میزان نمی شوم
حرفی نمی زنم که دل آزرده تر شوی
با آیه های مرگ من انسان نمی شوم
کاری از: الهه پروین
