بازم به روی قلب من جا پا گذاشتی
ردی نشانی از خودت بر جا گذاشتی
رفتی کنار دفتر شعرم یواشکی
پایان مشق دیشبم امضا گذاشتی
شاید کنار حس من بودی که اینچنین
در لای جمله بندی ام کاما گذاشتی
فردا غزل برای تو دلتنگ می شود
این یک قلم بهانه را فردا گذاشتی
دیشب دوباره از ته دل نذر کرده ام
نذری برای بودنت اما گذاشتی
آقا به روی چشم من آماده ام بیا
حتی اگر به روی دل من پا گذاشتی
به مناسبت اربعین حسینی :
این غزل با تمام وجودم تقدیم می کنم به
صاحب غزل

وقتی که پای حادثه درگیر می شد
حوا دلش از دست آدم سیر می شد
شاید سخاوت بین آندو حکم می کرد
با اینکه شهری از غزل در گیر می شد
با اینکه دریا شاهد آنروزها بود
موج غزلهایش غلاف تیر می شد
درگیر و دار شصت هایش بود ا وکه
قصد خدا از دست او تقریر می شد
کتمان درد سینه اش را دود می کرد
بس که درون لحظه ها زنجیر می شد
حالا شبش را او نمی دانم ولی من
یک کوه اندوهم که پایش پیر می شد

یک میز و صندلی ویک فنجان و فال بد
یک بغض کهنه از شب باقی درس حد
شاید نمی شود که به خیابان نمی رسد
در امتداد قصه اش مردی که می دود
یک دخترک پریده رنگ از ترس صانحه
یک آینه تمسخرو تصویر یک جسد
لبریز میشود از او افکار تو به تو
یک ذهن خالی از رقم درجستجوی رد
درذهن خالی از رقم انگار می کشد
یک آرزو شکسته از سیب و دوتاسبد
جریان فردو صحبت جا پای نقطه چین
یک میزو صندلی و یک فنجان و فال بد
