و اینبار یک غزل قدیمی به یاد روزهایی که ...
می گفت پرسه می زنم با دست خالی
شاید بیابم عشق را در این حوالی
می گفت راهی نیست تا سر فصل بودن
دستی نچیده از درختم سیب کالی
هر شب کنار پنجره در اوج احساس
می بست نقشی از غزل در دست فالی
آنوقت دل را کم کمک مرطوب می کرد
با قطره های چک چک اشک زلا لی
لابد دل از فرط ندانم این چه کاریست
از غصه کز می کرد کنج نقش قالی
بعد از تمام فصل این دلواپسیها
می یافت خود رادرکنار دشت شالی
بابا! عجب رسم عجیبی داشت این عشق
در عرض جاده می دویدم دست خالی
