تبليغاتX
غزل سیزدهم -

غزل سیزدهم

خون / گریه می کند

 

از دست درازی زمینی ها

 

/گرفتند

 

ماه به زمین/ خورشید از آسمان

 

بهشت هیچ/ جهنم راهمان نمی دهند

 

*********

 

 

1.سلام / سلام/سلام

 

2.به اندازه یک فصل(پاییز) عذر خواهی که نبودم و

 

3.3تا غزل مهمونه من جبران 3 ماه پاییزی و

 

4.دیگه همینا که گفتم......................

* * * *

آن عشق واین بهانه و...حالا توهی بخند

 

ترکید بغض خانه و... حالا تو هی بخند

 

:" باور نکن که عشق ب بر باد رفته زن"

 

این ماندولرز چانه و... حالا تو هی بخند

 

هی چرخ می خورد سر من دور ماجرا

 

در خلوت شبانه و ....حالا تو هی بخند

 

اینجا غزل به سوگ دل ما نشسته و..

 

آنجا توبا سمانه و...حالا تو هی بخند

 

سر می رود تمام غزلها که داغ شد

 

در وزن ناشیانه و...حالا تو هی بخند

 

دست خدا برای همیشه به دست تو

 

تا باقی ترانه و...حالا تو هی بخند

 

فعلن" دو" تا "یکی" برو از نردبان عشق

 

این خط و این نشانه و...حالا تو هی بخند

* * ** * *

 

مسیح مکتب شعرو طبیب مردم بود

 

عزیز مصر غزلهای شهر گندم بود

 

و رفت تا ته یلدا در آن شب برفی

 

رسید خواجه به دادش عبور چندم بود

 

و مرگ خاطره ها را مرور می کردو..

 

ودختری که نگاهش پر از تفاهم بود...

 

وساعتی سر ساعت /شبی که آرامش

 

نشست بر سر روزی که در تلاطم بود

 

دقیقه ها سر ساعت عبور می دادند

 

عبور لحظه ی مرگی که در تقدم بود

 

و روزنامه ی فردا کنار دکه ی مرد

 

خبر کنار خبر در نمایی از "قم" بود

 

کشید" گردن" دختر" صلیب "را دستی

 

و این خبر که "مسیح" هم درون مردم بود

* * ** * *

 

وقتی تمام باورش را نم گرفت و رفت

 

آنسوی ماجرا خدا ماتم گرفت و رفت

 

وقتی که شب کنار خودت لم کشیده ای

 

رو نیمکت مقابلت شبنم گرفت و رفت

 

رو نیمکت نشسته ای هی فکر/فکر/فکر

 

انگار بیت های تو را کم گرفت و رفت

 

وقتی که صادقانه تر تو فکر می کنی

 

ضمن دلت در آسمان ماهم گرفت و رفت

 

از دست شعرهای خودت لیز می خوری

 

رو سطری از زمان که خدا هم گرفت ورفت

.............

لرزید سرزمین من تا مرز استخوان

 

انگار این قضیه را تا "بم" گرفت ورفت

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

**و یک دنیا حرف وهیچ**

 

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت23:29توسط الهه پروین | |