تبليغاتX
غزل سیزدهم -

غزل سیزدهم

یک میز و صندلی ویک فنجان و فال بد

 

یک  بغض کهنه از شب باقی درس  حد

 

 

شاید  نمی شود  که  به خیابان نمی رسد

 

در امتداد  قصه اش  مردی که  می دود

 

 

یک دخترک پریده رنگ از ترس صانحه

 

یک  آینه  تمسخرو  تصویر  یک  جسد

 

 

لبریز  میشود  از او  افکار  تو به  تو

 

یک ذهن خالی از رقم درجستجوی رد

 

 

درذهن خالی از رقم   انگار می کشد

 

یک آرزو شکسته از سیب و دوتاسبد

 

 

جریان فردو صحبت جا پای نقطه چین

 

یک میزو صندلی و یک فنجان و فال بد

+نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت22:0توسط الهه پروین | |