تبليغاتX
غزل سیزدهم -

غزل سیزدهم

وقتی  که  پای  حادثه  درگیر می شد

 

حوا   دلش  از دست آدم  سیر می شد

 

 

شاید سخاوت   بین آندو حکم  می کرد

 

با اینکه شهری از غزل در گیر می شد

 

 

با  اینکه  دریا   شاهد   آنروزها   بود

 

موج  غزلهایش  غلاف  تیر   می شد

 

 

درگیر و دار  شصت هایش بود ا وکه

 

قصد  خدا از دست او تقریر   می شد

 

 

کتمان درد سینه اش را دود  می کرد

 

بس که درون لحظه ها زنجیر می شد

 

 

حالا  شبش  را او نمی دانم ولی من

 

یک کوه اندوهم که پایش پیر می شد

+نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت22:0توسط الهه پروین | |